نجوای آیینی

وبسایت نیما نجاری

نجوای آیینی

وبسایت نیما نجاری

۳ مطلب با موضوع «حضرت زینب و ام کلثوم(س)» ثبت شده است

حاج مهدی مختاری/سیدنیما نجاری/کربلایی سیدصادق موسوی

ولادت حضرت زینب(س)1393

هیئت قمربنی هاشم ساری


  • هادی عرب


به مناسبت میلاد حضرت زینب "س"

یا عقیلة العرب زینب "س" ؛

مدتی هست که انگار خبر می آید
مبتدای خبرش شهد و شکر می آید
در دل ظلمت شب نیز سحر می آید
به شما چادر زهرا چه قدر می آید

همره آمدنت ارض و سما شکل گرفت
معنی تازه ایی از طرز دعا شکل گرفت
چادرت را بتکاندی و شفا شکل گرفت
بعد از آن لحن غزلخوانی ما شکل گرفت

خنده با گریه شد و فرضیه ها ریخت به هم
عقربه گیج شد و ثانیه ها ریخت به هم
نام تو اشک شد و قرنیه ها ریخت به هم
آمدی و همه ی مرثیه ها ریخت به هم

شرح تفصیلی آیات به دنیا آمد
شاهد کل روایات به دنیا آمد
به خدا قبله ی حاجات به دنیا آمد
اولین عمه ی سادات به دنیا آمد

دختر حضرت زهرا شدنت را عشق است
رنگ و بوی علوی در سخنت را عشق است
لقب محتشم شیرزنت را عشق است
ذکر صدبار حسین و حسنت را عشق است

کوثر نور به تاریکی شامی بانو
صاحب نون و قلم...فوق کلامی بانو
پنج تن را به خدا حُسن ختامی بانو
و پسر گر نشدی باز امامی بانو

تو کمالی، سخنت باده ی اکمل دارد
خطبه خوانی تو خود هیبتی از یل دارد
صدوده نکته ی باریک و مسجّل دارد
دختر شیر خدا ! کار تو ایول دارد

ناگهان نور شما در دل ما گشت پدید
نخ قنداقه ی تو بود که مارا بخرید
"آسمان بار امانت نتوانست کشید"
و برادر به علمداری تو داشت امید...

ای علمدارِ پس از حضرت سقا...زینب
صاحب چادر ارثیه ی زهرا زینب
این رباب است نشسته به تماشا زینب
سرِ گهواره ی اصغر شده دعوا...زینب ؛

علی اصغر نه عطش بی خور و بیخوابش کرد
بلکه فریاد پدر بود که بی تابش کرد
چه بزرگانه سری هدیه به اربابش کرد
روی دست پدرش حرمله سیرابش کرد...!.

سیدنیمانجاری.

  • هادی عرب

ﺑﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﯼ ﺭﻭﺿﻪ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺍﺳﺖ

ﺩﯾﮕﺮ ﻓﻀﺎﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﻣﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﻣﺎﺗﻢ ﺍﺳﺖ

ﺑﯽ ﺑﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺿﺮﯾﺤﺘﺎﻥ

ﺟﺎﻧﻢ ﻓﺪﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺫﺑﺢ ﺫﺑﯿﺤﺘﺎﻥ

ﺑﯽ ﺑﯽ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻏﻢ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﯾﮏ ﺷﺐ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺗﺎﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ؟

ﺑﯽ ﺑﯽ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﻓﻪ ﺟﻨﮓ ﺷﺪ

ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻼﻃﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﻨﮓ ﺷﺪ؟ !

ﺁﯾﺎ ﺭﻗﯿﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺁﯾﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ؟ ...!

ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻞ ﭼﻪ ﺣﺲ ﻏﺮﯾﺒﯽ تو را ﮔﺮﻓﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺴﯿﻦ ﺩﺭ ﮐﻒ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ

ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﯾﺴﺖ ... ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ

ﺁﺳﯿﻤﻪ ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣﺴﻠﺦ ﺧﻮﻥ ﭘﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ

ﮔﻔﺘﯽ ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺠﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮐﻬﺎ ﻣﺰﻥ

ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﺰﻥ

ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ هستیِ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺖ ﺯﯾﻨﺐ ﺍﺳﺖ

ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻗﺪَﺭ ﭼﺮﺍ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺎﻣﺮﺗﺐ ﺍﺳﺖ؟؟؟!

ﺑﺎ ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﯼ ﺑﺪﻧﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻢ

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻢ ...!

ﺑﯽ ﺑﯽ ﻣﮕﻮ ... ﺗﺼﻮﺭ ﺍﻣﺮ ﺧﻄﯿﺮ ... ﻧﻪ

ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺁﺯﺍﺭ ﻭ ﺗﯿﺮ ... ﻧﻪ !

ﺍﯾﻦ ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﻤﻪ ﮐﻪ ﻣﻌﺠﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﮔﻮﺵ ﮐﺴﯽ ﮐﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ

ﺑﯽ ﺑﯽ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺍﺷﮏ ﻣﺪﺍﺩﻡ ﺷﺪﯾﺪ ﺷﺪ

ﺩﯾﮕﺮ ﻣﮕﻮ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﺒﻪ ﻣﻮﯾﺖ ﺳﭙﯿﺪ ﺷﺪ ...

ﺩﺍﺭﻡ ﺩﮔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ

ﻫﻤﭙﺎﯼ ﺭﻭﺿﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ…!.

 

سیدنیمانجاری

  • هادی عرب