نجوای آیینی

وبسایت نیما نجاری

نجوای آیینی

وبسایت نیما نجاری

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

  • هادی عرب

یااباعبدالله ؛

تمام عشق من این است شاعرت باشم

وَ با دو پای پیاده مسافرت باشم

چه میشود که شب اربعین حرم آیم...؟!

کبوترت بشوم...آه... زائرت باشم

صدای من که به دردی نمیخورد ارباب

تو لطف کردی و گفتی که ذاکرت باشم

صدای ینصرنی ات هنوز می پیچد

وَ آرزوی من است اینکه ناصرت باشم

اگر شما بپذیری چه ترس از اینکه

به فکر قبر و قیامت وَ آخرت باشم؟

اگر شما بپذیری سگت شوم آقا

وَ پاسبان تو و آل طاهرت باشم

حسیـن !...حضرت آقا !...خودت که می دانی ؛

تمام عشق من این است شاعرت باشم...!.

 

سیدنیمانجاری.

  • هادی عرب

از دردهایم با تو میگویم پدرجان

از گوشواره از النگویم پدرجان

تنها نشانی مانده آنهم جای زخم است

آتش شبیخون زد به گیسویم پدرجان

 

دیشب گلت از روی ناقه بر زمین خورد

انگار که در کوچه ها مادر زمین خورد

از زخمهای صورتم بابا گمانم

فهمیده ای که دخترت با سر زمین خورد

 

درد شدید مفصل زانو بماند

سوز ورمهای سر بازو بماند

دیشب نبودی حرمله بدجور میزد

لبها بماند...گوشه ی ابرو بماند

 

هی لا به لای رد شدنها سنگ خوردیم

از هیزها از بددهنها سنگ خوردیم

در بین کوچه از جوان و کودکان و

بالای بام از پیر زنها سنگ خوردیم

 

مرد یهودی سوی چشمان مرا برد

خولی لگد زد نیمی از جان مرا برد

بابا! تلفظ کردن نام تو سخت است

بدجور مشت زجر دندان مرا برد

 

سیدنیمانجاری

  • هادی عرب

ﺑﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﯼ ﺭﻭﺿﻪ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺍﺳﺖ

ﺩﯾﮕﺮ ﻓﻀﺎﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﻣﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﻣﺎﺗﻢ ﺍﺳﺖ

ﺑﯽ ﺑﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺿﺮﯾﺤﺘﺎﻥ

ﺟﺎﻧﻢ ﻓﺪﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺫﺑﺢ ﺫﺑﯿﺤﺘﺎﻥ

ﺑﯽ ﺑﯽ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻏﻢ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﯾﮏ ﺷﺐ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺗﺎﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ؟

ﺑﯽ ﺑﯽ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﻓﻪ ﺟﻨﮓ ﺷﺪ

ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻼﻃﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﻨﮓ ﺷﺪ؟ !

ﺁﯾﺎ ﺭﻗﯿﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺁﯾﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ؟ ...!

ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻞ ﭼﻪ ﺣﺲ ﻏﺮﯾﺒﯽ تو را ﮔﺮﻓﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺴﯿﻦ ﺩﺭ ﮐﻒ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ

ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﯾﺴﺖ ... ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ

ﺁﺳﯿﻤﻪ ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣﺴﻠﺦ ﺧﻮﻥ ﭘﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ

ﮔﻔﺘﯽ ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺠﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮐﻬﺎ ﻣﺰﻥ

ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﺰﻥ

ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ هستیِ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺖ ﺯﯾﻨﺐ ﺍﺳﺖ

ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻗﺪَﺭ ﭼﺮﺍ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺎﻣﺮﺗﺐ ﺍﺳﺖ؟؟؟!

ﺑﺎ ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﯼ ﺑﺪﻧﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻢ

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻢ ...!

ﺑﯽ ﺑﯽ ﻣﮕﻮ ... ﺗﺼﻮﺭ ﺍﻣﺮ ﺧﻄﯿﺮ ... ﻧﻪ

ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺁﺯﺍﺭ ﻭ ﺗﯿﺮ ... ﻧﻪ !

ﺍﯾﻦ ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﻤﻪ ﮐﻪ ﻣﻌﺠﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﮔﻮﺵ ﮐﺴﯽ ﮐﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ

ﺑﯽ ﺑﯽ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺍﺷﮏ ﻣﺪﺍﺩﻡ ﺷﺪﯾﺪ ﺷﺪ

ﺩﯾﮕﺮ ﻣﮕﻮ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﺒﻪ ﻣﻮﯾﺖ ﺳﭙﯿﺪ ﺷﺪ ...

ﺩﺍﺭﻡ ﺩﮔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ

ﻫﻤﭙﺎﯼ ﺭﻭﺿﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ…!.

 

سیدنیمانجاری

  • هادی عرب